تبليغاتX
ناگهان مشعلی آورد
پنج شنبه ۱۴/۹/۸۷ تهران-میدان آرژانتین

زودتر از آنچه که تصور میکردم رخ داد.در سهمی از توهم و رویا برایم همیشه آرزو بود دیدن آن قبه سبز در سرزمینی که زبان شاعر را نمی فهمند. سالهاست دل بسته اش هستم که گاهی به وابستگی میزند و شاید روزی نباشد که بی ذکری از مولانا بگذرد .در کلاس درس  در قدم زدن با دوستی و زمزمه کردن شعری با پسرم آرش.

آگهی را در روزنامه همشهری دیدم در کوپه قطاری که پنجشنبه هایم را در آن می گذرانم .همایش روستای مولوی در قونیه.دو روز بعد زنگ زدم و آنقدر به سرعت همه چیز گذشت که الان میدان آرژانتین ایستاده ام و منتظر اتوبوسی که قرار است مارا به قونیه ببرد و همسفرانی که تک تک از راه می رسند.قرار بود ساعت ۲ حرکت کنیم اما تا ساعت ۳ خبری از حرکت نبود و سرانجام راه  افتادیم.چهل نفری میشدیم و از هر گروه و سنی.۲ساعتی در ترافیک گیج کننده تهران گذشت تا از این شهر دود آلود ولی معصوم و نگران گذشتیم و جلو بزرگراه شلوغ تهران کرج و بی کران البرز در شمال و جنوب دستهای  گمبد در آغوش آفتاب کم رنگ آذر ماه.

هنوز چشمهایمان به همدیگر عادت نکرده بود و ذهن هایمان نیز.شب در نزدیکی خرم دره زنجان  نیم ساعتی اتراق کردیم و شامی و هوا عجیب سرد بود.کم کم غربت  آغاز شده  به انتها میرسد و دلها و دیده ها  به  مدد حرف مشترکی که مولاناست به  هم  نزدیکتر می شوند و گفتگوها صمیمی تر و بیشتر می شود.

راهنمای گروه خانم جواهری است که در این فاصله از مولانا  شعر می خواند و از ترکیه و قونیه حرف میزند که گاهی تعجبی را بر می انگیزاند و حتی اخمی بر چهره ای را که چرا فلان کلمه غزل را درست نخوانده است.

ساعت ۲ بامداد به تبریز رسیدیم بعد در صوفیان که هیچ نشانی از خواب آلودگی ساعت ۳ صبح را نداشت .باید پولهایمان را تبدیل میکردیم به دلار /لیر/و یا چیز دیگری.

هر لیر ترکیه ۶۷۰ تومان و هر دلار ۱۰۲۳ تومان بود.ساعت ۶ صبح مرز بازرگان بودیم و تا ساعت ۹ گذر از فاصله ۵۰ متری مرز ایران و ترکیه به طول انجامید.

۱۱صبح آن ور مرز بودیم و خوش به حال گنجشکهای لب مرز که بی هیچ تشریفاتی از این سو به آن سو می رفتند و در این سیر و سفر نه چهره ای عوض می کردند و  نه ملزم به خوردن یا نخوردن چیزی می شدند.

آن سوی مرز و در همین فاصله چند ده متری خیلی تفاوت بود.از قیافه های آدمها تا پوشش سربازی که پاسپورتها را چک می کرد و حتی شکل مغازه ها و محتویات آنها که همه چیز آنجا بود که اهمیت مرز بندی انسانها را دریافتم  و این که چقدر خط کشی می تواند همه چیز را تغییر دهد تا زبان و رنگ چهره و پوشاک و خوراک و حتی راه رفتن و خندیدن.

ساعت ۱۲:۳۰ به اولین روستای بین راه که دو غو نام داشت رسیدیم که صبحانه را باید آنجا می  خوردیم.کنار رستوران جوانکی نشسته بود که هم مسئول پمپ بنزین بود و  هم مغازه ای کوچک را اداره میکرد و هم برای رفتن به دستشویی پول می گرفت.

احوال پرسی که کردم فهمیدم کرد است و چند جمله ای کردی صحبت کردم.البته که لهجه کردی آنها با ترکی مخلوط شده  است.آهنگ ظبطش را از ترکی به کردی تغییر داد و با چه حس و حالی حرف می زد.هزاران کیلومتر آن ور تر جوانی که ته لهجه ترکی کردی دارد تخمه آفتابگردان آورد و با هم رو به آفتاب نشستیم و تخمه شکستیم و از کردها گفتیم.

سیم کارت ترکیه خریدم گفته بودند موبایلها را خاموش کنیم چرا که هزینه رومینگ ۱۵۰هزار تومان است .سیم کارت را برایم ۱۴ هزار تومان حساب کرد نزدیک ۱۸ لیر خودش سیم کارت را برایم جا زد و شماره گرفت و چه احساس مسئولیتی می کرد که همزبان بودیم هر چند به قول مولانا همدلی از هم زبانی خوش تر است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط یوسف نژاد | 

خواندنِ یکی از دو  شاهکار نویسنده یونانی نیکولاس کازانزاکیس در  فاصله معطل شدن در ایستگاه و ساعات طولانی مسافرت با  قطار  لذتی دارد که باید فقط تجربه کرد. چندی قبل در ایستگاه نشسته بودم و در یکی از صحنه های نادر این سالها دیدم که فرد کنارم کتابی در دست دارد و مطالعه می کند. روی جلد را نگاه کردم   (زوربای یونانی) کتاب را می شناختم و اینکه فیلمی از روی آن  ساخته اند که آنتونی کوئین بازی می کند و درِ صحبت را باز کردم 

 و درباره کتاب ... و هفته بعد کتاب را خریده بودم و روی همان صندلی میخواندم. ترجمه محمد قاضی و چاپ شرکت انتشارات  خوارزمی و با مقدمه ای به همان زیبایی متن کتاب از مترجم.

  حکایت شاد باشی و در حال بودن رندی آسمان جل در سرزمین

 یونان که عجیب شبیه بعضی از عارفان و شاعران ماست.

 

 خواندن کتاب را به شما وا می گذارم و چند تا از جمله های ناب کتاب را برایتان می آورم.

  

- وحشیان آفریقا مار را می پرستند چون آن حیوان تمام بدنش با  زمین تماس دارد و لذا با تمام اسرار جهان آشناست. او به آن  اسرار با شکم خود، با دم خود و با سر خود پی می برد. او مادر طبیعت را لمس می کند ، با او در می آمیزد  و با او یکی می شود.در مورد زوربا نیز این حکم صادق است، ولی ما مردم  درس خوانده پرندگان بیمغز هوا هستیم.

 

- من بار دیگر حس کردم که خوشبختی چه چیز سهل الوصول و کم مایه ای است و تنها با یک جام شراب ، یک  بلوط برشته ، یک منقل کوچک و زمزمۀ دریا بدست می آید . و برای اینکه  بتوان احساس کرد که سعادت همین چیزهاست فقط کافی است یک دل ساده و قانع داشت.

 

- آه که چگونه روح آدمی بر حسب آب و هوا و سکوت و انزوا یا معاشرانی که در مصاحبتشان بسر می برد در تغییر و تحول است!

 

- بار دیگر دستخوش آن وحشت نخستین اجدادمـان می شدیم که در ماه های زمستان می دیدند خورشید هر روز عصر قدری زودتر خاموش می شد ، و با نومیدی می اندیشیدند که « فردا به یکباره خاموش خواهد شد» ، و تمام مدت شب را ترسان و لرزان بر بلندیها می گذراندند.

 

- و من هم از اینکه بدانم تو می خندی خواهم خندید، و بدین طریق در دنیا خنده هرگز تمام نخواهد شد. همۀ آدمها جنون خاص خود را دارند و اما بزرگترین جنون به عقیدۀ من آن است که آدم جنون نداشته باشد.

 

- « همۀ غذاها را ، پسرم ، همه را. این گناه بزرگی است که آدم بگوید این غذا خوب است و آن یک بد!

- چرا؟ مگر آدم حق ندار انتخاب کند؟

- البته که نه، حق ندارد!

- آخر چرا؟

- برای اینکه کسانی هستند که گرسنه اند.

من شرمنده شدم و سکوت کردم . هرگز قلب من نتوانسته بود به این درجه از بزرگواری و شفقت برسد.»

 

وحشیان معتقدند که وقتی سازی از سازهای موسیقی دیگر به درد اجرای آیینهای مذهبی نخورد نیروی ملکوتی خود را از دست میدهد و آهنگهای موزون بیرون می دهد. در من نیز مذهب تنزل کرده و تبدیل به هنر شده بود.

 

- آنها که در جریان اسرارند وقت نوشتن ندارند و آنها که وقتش را دارند در جریان اسرار نیستد ، متوجهی؟

 

- علت اینکه دنیا در حال حاضر به چنین وضع اسفناکی افتاده این است که همه کارشان را نیمه کاره انجام می دهند ، افکارشان را نیمه کاره بیان می کنند و گناهکار بودن یا پرهیزگار بودنشان هم نیمه کاره است. ای بابا! تا آخر برو و محکم بکوب ، و نترس که موفق خواهی شد. خداوند از نیمه شیطان بسیار بیش از شیطان تمام عیار نفرت دارد!

 

- پسرم : خدای مهربان کسی است که نه در هفت طبقۀ آسمان می

 گنجد و نه در هفت طبقۀ زمین ولی در دل آدمیزاد می گنجد،

 پس زنهار، آلکسیس ، که هیچ وقت دل کسی را نشکنی!

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت   توسط یوسف نژاد | 
از چندی قبل اینجا و آنجا وصفش را شنیده بودم. اینکه نویسنده ای افغانی رمانی را نوشته که حسابی صدا کرده و...برای ما که فقط افغانیها را در کار سهختمان دیده ایم و آوارگی کمی تعجب داشت.آخر اینجا چهره افغانستان آنقدر مخدوش است که فرهنگی ترینش را در چهار خانه می  بینیم و نظیر شنبه !ولی ظاهرا یادمان رفته است که افعانستان جزیی از خراسان بزرگ بوده است  که مولانا ژرورده و ریشه زبان فارسی از آنجاست بگذریم...

به هر حال رمان بادبادک باز را خریدم .چاژ اتشارات مروارید و ترجمه خانمها زیبا گنجی و ژریسا سلیمان زاده ظاهرا  مهدی غبرایی هم ترجمه ای کرده ژشت جلد کتاب  نظراتی است از ایزابل آلنده .بوک پیج و گیسل تو درباره کتاب  که کاش نمی بود که مشک آن است که خود ببوید...

شروع که کردم پایانی نداشت تا کتاب تمام شد.نیمه های یک شب سرد اوایل آذر ماه تا نزدیک صبح بیدار ماندم و آن همه درد و رنج و شقاوت مواج در رمان را خواندم.حکایت غریب انسان در این ولایت سرمازده.رمان از آمریکا شروع و به همان جا ختم می شود و در میان این دو حکایت زندگی نویسنده از نوجوانی تا میان سالیش را در بر می گیرد.نوستالزی غمناک و بازگشت به گذشته شادی بخش زندگی در خانهای بزرگ در پایتخت افغانستان در کنار پدری مقتدر و خانه ای بی مادر و خدمتکاری هم سن و سال به نام حسن که رمان به نحوی مکاشفه شخسیت و ذهن  اوست.رمان بدون زن شروع می شودو ادامه پیدا می کند.مادر قهرمان داستان سر زاییدن  او رفته است  و مادر حسن چند روز بعد از به دنیا آوردن او با گروهی کولی فرار کرده است.محیط زندگی نوجوان کاملا مردانه است خانه ای با چهار مرد.دوستان پدرش همگی مردند و انگار زن در این سرزمین وجود ندارد و اگر هست در سایه ای از غبار و روبند گم است. زن که وارد داستان می شود همراهش  ترس است و بیم مرگ:زن جوان داخل ماشین که امیر و ژدرش و سایر آوارگان را به ژاکستان فراری می دهد نزدیک است که توسط سرباز روس مورد تجاوز قرار بگیرد (او تنها زن داخل کامیون است)مادر آصف با وجود آلمانی است در این محیط اینگونه توصیف می شود:<<زنی ریزه و عصبی با ژوست گندمی  و صورت باریک>> و این سرنوشت شوم این جنس است که به قول امیر مسابقه تعیین جنسیت را باخته است و حتی وقتی به آمریکا هم می آید باز گذشته و سرنوشت شومش را همراه دارد.ثریا که باپدرش در آمریکا زندگی می کند در ۱۸ سالگی با پسری فرار کرده و حالا همه درباره اش حرف می زنند:<<پدرها و پسرها در مورد زنها آزادانه صحبت می کنند اما دختران افغانی هیچ وقت از پدرشان در مورد پسر جوانی پرس و جو نمی کنند.>>

و جمیله مادر ثریا است :<<مادری با اشتیاقی غم انگیز لبخندی کج  و  نگاهی امیدوار که چندان قادر به پنهان کردنش نبود از اینکه فقط به خاطر برنده شدن در یک قرعه کشی ژنیتیکی که جنسیتم را تعیین کرده بود این اقتدار نصیبم  شده چندشم شد>> و این زن نگران شوهر آینده  دختر بدنام شده اش است دخترش ازدواج هم که می کند تقدیر شومش را به همراه دارد:بچه دار نمی شود و این غم تا آخر با او می ماند  و ناخودآگاه یاد تهمینه افتادم :مظلومترین زن شاهنامه که فرزندش  سهراب را نتیجه یک شب عشق نافرجامش را کشته بر دست شویش می بیند.در  حال و هوای  این چنین این سرزمین است که مرد نقش زن را به عهده می گیرد وقتی که آصف می خواهد حسن را مجازات کند تنها چیزی که به ذهنش می رسد تجاوز به اوست و چه وحشیانه و فجیع این کار را انجام میدهد . و بعد همین آصف  که میر غضب طالبان شده است زنان و مردان زناکار را در ورزشگاه شهر سنگسار میکند سهراب پسر حسن را از یتیم خانه اجاره کرده است!و به او رقص آموزش داده  و مانند یک دختر با او رفتار می کند:چشمان سرمه کشیده گونه های سرخاب زده و شلوار گشاد آبی.سهراب بعدا می گوید که آن مرد و دو همراهش هر شب با او کار بد می کردند...

و این درد تا انتها   با سهراب می ماند تا آنجا که سکوتی دائمی را بر لبهای او مینشاند:زنها غریب ترین آدمهای رمانندحتی صنوبر مادر حسن که زنی زیبارو و گستاخ است و بعد از زادن فرزندش با دسته کولی ها فرار می کند در اواسط داستان لو میرود که مورد تجاوز صاحب خانه قرار گرفته  و شوهرش عقیم بوده و حسن طفل نامشروع او است:<<بعد از زادن حسن خنده ای کرد و حتی بچه را بغل نکرد رو به شوهرش کرد و گفت:<<این بچه ات و سه روز بعد رفت>>و چه عمی در دل صنوبر موج می زده است در آن لحظه.

چیز دیگری که در سراسر این داستان پر ازآب چشم موج میزندفقر لجام گسیخته حاکم بر این سرزمین جنگ زده است .دکتر رسول استاد دانشگاهی که در تهران در مورد بیدل سخنرانی کرده حالا مفلوک و زار برای گرفتن چند افغانی التماس میکند.امیر که مهمان کسی بوده  در جلال آباد و نان و شوربا خورده موقع رفتن از داخل خانه صدایی می شنود<<زن :برای بچه ها چیزی نمانده.مرد با صدای گرفته ای  گفت:ما گرسنه هستیم اما سنگدل نیستیم او یک مهمان است چه کار باید می کردم و زن با صدایی بغض آلود گفت برای فردا یک فکری بکن شکمشان را با چی سیر کنم.حالا فهمیدم بچه ها علاقه چندانی به ساعتم نداشتند آنها به ساعت نگاه نمی کردند بلکه چشمشان به غذایی  بود که می خوردم.>>

و سطوری از اینگونه دل گداز در رمان کم نیست.صفحه هایی به مراتب فجیع تر از این در دوره حکومت طالبان رقم خورده است فوتبال با شلوار به جای شورت به خاطر حفظ حرمت سنگسار کردن مرد و زن در بین دو نیمه فوتبال!و اعدامهای بی حساب و کتاب<< نزدیک رستوران جسدی ددم آنجا اعدامش کرده بودند... صورتش باد کرده بود و کبود و لباسی که آخرین روز  زندگیش به تن داشت تکه و پاره و خون آلود بود.انگار کمتر کسی به او توجه می کرد >>یادآور صحنه اعدام حسنک وزیر که جایی در همان نزدیکیهای کابل اعدام شد و هفت سال جنازه اش بر دار بود تا آنجا که گوشتها فرو ریخت...

و البته ایرادهایی نیز  می توان یافت:در نیمه دوم کتاب ضرباهنگ داستان بسیار سریع تر شده است و گاه حتی به خاطراتی پراکنده در فواصلی دور از هم شبیه شده است:

-حدود هفت ماه پیش در یک روز گرم آگوست ۲۰۰۱ به شهرمان برگشتیم...

-صبح یک شنبه ای در سپتامبر برج های دو قلو فرو ریختند...

-کمی بعد از آن حملات آمریکا افغانستان را بمباران کرد ائتلاف شمالی کنترل را در دست گرفت و طالبان مثل موش توی سوراخ دویدندووو

و از اینگونه آغاز فصل ها در نیمه دوم رمان فراوان است و ظاهرا شتابی است فزاینده برای پایان بردن این همه درد و رنج و رسیدن به نقطه ای از آرامش . و نیز اینکه در صفحه۲۵۸ رمان نویسنده در راه باز گشت به افغانستان در راه پیشاور  به جلال آباد و هنگام گذر از گردنه خیبر  به  یاد می آورد که  در سال ۱۹۷۴ این راه را با پدرش  با ماشین پیموده است:((رانندگی در میان زمینهای عشایری  گذرگاه خیبر مارپیچ رفتن بین صخرههای رسی و آهک درست همان طور بود که به خاطر داشتم)).

ولی در سال ۱۹۷۴ نویسنده به همراه پدرش و دیگر دوستان از کابل به جلال آباد رفته بود و اصلا اشاره ای به ادامه سفر تا مرز و رسیدن به گردنه خیبر نداشت و در متن رمان هم فقط اقامت در جلال آباد به پیشاور و عبور از گردنه خیبر را داخل تانکر بنزین گذرانده و اصولا منظرهای ندیده است که چیزی یادش بماند و دیگر آنکه چندین غلط چاپی که شاید تمتمش از شتاب برای چاپ کتاب و عقب نماندن از سایر ناشرین برای چاپ رمانی پر فروش بوده کتاب که به  آخر میرسد یاد حرف گیسل تو می افتم<<شاید تنها ایراد واقعی این رمان شگفت انگیز این باشد که خیلی زود تمام می شود.>>

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت   توسط یوسف نژاد | 
من هم سفر شراب از زرد به سرخ

یا همره اضطراب از زرد به سرخ

یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد

چون هجرت آفتاب  از زرد به سرخ

و مثل همیشه سعید بودکه خبر بد آورد.ساعت ۸صبح سه شنبه زنگ که زد مضطرب شدم معمولا سوال دارد ولی نه این موقع و حرف که زد صداش می لرزید.نمی توانست بگوید چه شده گوشی موبایلش رابرد کنار رادیو و من صدای محوی  را شنیدم ولی نفهمیدم چی شده.گفت:فهمیدی؟-نه چی شده ؟ اینقدر غزل نگو این هم آخرش و من فقط گفتم قیصر امین پور؟و تصدیق که کرد گوشی را گذاشتم هنوز هم حیرانم که چگونه از میان این همه اسم نام او به زبانم آمد...

صبح چهارشنبه ساعت ۸ صبح خودم را رساندم به خانه هنرمندان خیابان دولت شمال تهران چه باغ قشنگی بوداگر اینگونه عزادار نبود.تک و توک آدمهاحیران و سرگردان گوشه و کنار باغ مبهوت بودند گاهی گریه ای ضجه ای و بیشتر گریه پنهانی و روی درخت عکس بزرگ قیصر از همانی که در هنگام آمدن جلو در دانشگاه تهران دیده بودم آرام و سر به زیر و نجیب مثل همیشه توجهم  به موهای قیصر جلب شد یادم است همان بار اول در سال ۱۳۷۳که دیدمش و آنوقت هم با سعید بودم در نگاه اول موهایش به چشم آمد انبوه با تارهای سژید و چه علاقه ایبه موهایش داشت و سعید می گفت معمولا هر چند دقیقه  دستی به موهایش مکشد و آن موقع موهایش بلندتر بود و شاعرانه تر و حالا با وقار بیشتر و استادانه تر آخر قیصر استاد دانشگاه تهران شده بود و عضو فرهنگستان به طرف ساختمان  که رفتم سید عباس سجادی را دیدم پوشیده بود و بی سیم در دست  حوصله احوال پرسی نداشتم به رغم اینکه ماه ها بود ندیده بودمش می دانستم حتما او هم اینگونه است بغضی  راه گلویم را گرفته بود که قیصر کمکم کرد...

آواز عاشقانه ما در گلو شکست                                 حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

تا آمدم با تو خداحافظی کنم                                      بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

و اشکها نشتری شد بر حنجره و به زنها حسودیم شد که چه فارغ البال می گریستند و جیغ می کشیدند  حتی اگر خانم دکتر فاطمه راکعی باشد  نماینده مجلس  خوش به حالشان ولی من نگران دیده شدن اشکهایم بودم.

ترسم که اشک  در غم ما پرده در شود                       واین راز سر به مهر به عالم سحر شود

هر چی شعر از قیصر توی حافظه ام بود زمزمه کردم مردم انبوه شده بودند .شاعران ونویسندگان چهره های آشنا و غریبه کسی زار زار می گریست کسی اشکهایش را پشت عکسش پنهان میکرد و کسی پشت درختی پناه می برد و فضا عجیب حزن انگیز و در این همه حس و حال مریم جعفری را دیدم مثل همیشه یخ و بی هیچ احساسی در صورش گفت پیانو (کتاب دومش) را خریده ای و من در حیرت که زنهاچه موجودات عجیبی اند و بعد فضای سراسر اشک و آه سخنرانان بود و خوانندگان افتختاری و سراج و خواننده ای از روستای قیصر و چه سوزی بود در صدایش و خاتمی که آمد کار عکاسها بیشتر شد. سید آرام ایستاد و به فضای غم انگیز روبرو خیره ماند و روزنامه های چهارشنبه را توزیع می کردند که هر کدام با عکسی از شاعر بود و متنی سراسر احساس و گاه خلاصه ای از زندگینامه و روزنامه ها را که دیدم به یاد شعرش افتادم :

خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری                                شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن                      خاطرات بایگانی زندگی های اداری

آفتاب  زرد و غمگین پله های رو به پایین                  سقفهای سرد و سنگین آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته چشمهایی پینه بسته      خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری

 صندلی های خمیده میزهای صف کشیده              خنده های لب پریده گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی پارکهای این حوالی                   پرسه های بیخیالی نیمکت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم             شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها                           خاک خواهد بست روزی یاد خواهد برد یاری

روی میز خالی من صفحه باز حوادث                       در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری

و به این فکر می کردم که قیصر هم به تاریخ ادبیات پیوست آن هم با چه شکوهی  و دم در حمید سبزواری مصاحبه می کرد با تلویزیون  و عجیب سر حال... 

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت   توسط یوسف نژاد | 

چوپان از کوهستان که سرازیرشد تصمیم گرفت این بار دروغ نگوید .به روستا که رسید مردم به طرفش رفتند و گفتند که زنش مرد.چوپان هراسان به خانه دوید.زنش در را  برایش باز کرد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت   توسط یوسف نژاد | 

شبنم چند بار   روی  برگ گل بالا و پایین و این ور و آن ور رفت و سرانجام بی اینکه حرفی بزند  شرمزده تبخیر شد.روی برگ گل رد پای شبنم باقی مانده بودکه نوشته بود :((دوستت دارم)).این را کلاغی دید که از رو مزرعه پرواز می کرد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت   توسط یوسف نژاد | 

تمام منجمین و تقویم نویسان و دانشمندان مانده بودند که چرا شب یلدا امسال کوتاهتر شده بود به جایی نرسیدند.جواب این راز در دفتر مشق دخترکی بود که درشب یلدا به جای مشق تمام  میوه های ذهنش را نقاشی کرده بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت   توسط یوسف نژاد | 
از خلقت اولین ادم هزاران سال می گذشت و خدا اصلا حوصله خلقت جدیدی نداشت.ولی چاره ای نبود.خانواده ای  ان پایین  بچه می خواستند. فکری به ذهن خدا رسید. بچه فرشته ای را که داشت بازی می کردصداکرد و گفت:برو چند سالی ان پایین باش.فرشته کوچولو که حوصله اش از سکوت آسمان ها سر رفته بودا خوشحالی به طرف زمین پرواز کرد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت   توسط یوسف نژاد | 

شاعران وارث اب و خرد و روشنی اند...

نمی دانم این حرف سهراب را باور داشته باشم یا عقیده افلاطون را که  شاعران  را لایق مدینه فاضله خویش نمیدانست.شاعران تاریخ ادبیات این سرزمین خود سازندگان مدینه فاضله  بودند ولی معاصرین ظاهرا تفاوت دارند.

امسال شاعران را داخل ادم حساب کردند و برایشان جشنواره شعر راه انداختند که بوریا باف هم بافنده شد...ولی شاعران بلایی بر سر جشنواره اوردند که مسلمان نشنود کافر مبیناد.اگر چه می توان توجیه کرد که تجربه اول بوده است و دیکته ننوشته غلط ندارد و از این قبیل ولی اتفاقاتی افتاد که فقط در جشنواره  شعر  رخ میدهد و بس.بزرگواران برگزار کننده برای کسب وجهه یا اعتبار جشنواره و یا به هر دلیل دیگر بزرگی را نبش قبر کردند و سرو بلورین تقدیمش کردند که در زمان حیات خویش در هفت اسمان ستاره نداشت و روئیدن بید نبی بر قبرش نیز نیاز به اما و اگر و مجوز داشت.هنوز  خیلی ها به یاد دارند که کار کردن و حقوق گرفتن مرحوم اخوان را بعضی ها تاب نیاوردند و گفتند مگر نوانخانه دایر کرده ایم...اخ که هنوز هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

نکته جالب دیگر انتخاب  شاعران  برتر هر استان است که خود طنزی شده بود به بامزگی نوشته های ابوالفظل زرویی که او هم از  سرو بلورین  بی نصیب نماند اگر چه در شان او سروده اند:

                سبیلی بر سر کاجی نهادند                ابوالفظل زرویی  افریدند

بسیاری از این  بزرگواران سرو گرفته خود داور مراحل استانی انتخاب  شعر  برای  جشنواره  بوده و بعد... خود  انتخاب  شدند و جالب اینکه در خراسان رضوی اقای شکوهی که داور بود   سرو بلورین گرفت و استاد اکرامی رضوی نشین که مجری همان مراسم در مشهد بود در سهمیه خراسان شمالی قرار گرفت که سرهای ما فدای قدمش باد ولی...

اشفتگی برگزیدگان حدیث مفصلی است که تاب این مجمل را ندارد و نمی دانم اگر مرحوم حسن حسینی  زنده بود  سرو بلورین  و سکه های طلا را می کگرفت یل کماکان معتقد بود:

              شاعری وام گرفت                                   شعرش ارام گرفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط یوسف نژاد | 

۱-از در که وارد شد کلاس مثل همیشه بود:

دهانی باز فوران می کرد و گوشهایی تشنه می نوشیدند.بدون اینکه به هم فکر کنند  با هم حرف میزدند.فقط این پسر شلخته به استاد نگاه نمی کرد مطمئن بودم دارد رمان می خواند.همیشه این جوری بود نه لباس مرتبی می پوشید و نه به خودش می رسید ظا هرا فقط خوب کتاب می خواند حس غریبی بهش داشتم .ولی هیچ وقت نمی توانستم بروز بدهم .همیشه از نگاهم می گریخت .چقدر دوست داشتم باهاش حرف بزنم. حس کردم امروز من هم در لباس پوشیدن دقت نکرده ام.لعنت به این ماشین لباسشویی که مانتوی سفیدم را خراب کرد.مجبور شدم مانتوی قهوه ای کمرنگ را بپوشم .می دانستم که با روسری ابی تو ذوق می زند ولی چاره ای نداشتم.

۲-از در که وارد شد هنوز مطالب را تشریح می کردم کلاس به نحو عجیبی ساکت بود حس کردم ابهتم کلاس را مرعوب کرده  با حس خوشایندی صحبت می کردم و نشان عظمتم را در چشمهای تک تک بچه ها می دیدم.فقط این پسره عینکی وسط کلاس بد جوری اعصابم را به هم ریخته بود فکر می کرد نفهمیده ام که از اول ساعت دارد رمان می خواند. مطمئنم هیچی نمیشود .حتما"نمره اش را افتضاح می دهمسر کلاس من و رمان خواندن؟دختره که امد تو مکثی کرد .روسری ابی سرش بود مانتوی قهوه ای  کمرنگ پوشیده بود .هیچوقت ندیدم این دانشجویم سیاه بپوشد.تودار بود و نگاهش به شدت عصبیم می کرد.مطمئن بودم که درسم و خودم را به هیچ نمی گیرد ولی در عین حال دوست داشتم حظور داشته باشد سوال کند حرف بزند که معولااینکار را نمیکردموجودی که کلافه ام کرده بود.

۳-از در که وارد شد به خط اخر رمان رسیده بودم .مکثی کرد روسری ابی اسمانی  و مانتوی قهوه ای  کمرنگ پوشیده بود.لبخندی روی لبش بود مثل همیشه خدایا شبیه کی شده بود؟ چشمهایم را بستم .جولیارابرتز؟کدام فیلم بود؟چیزی به ذهنم نیامدولی خودجولیارابرتز بود چه بازیی می کرد ارام و مطمئن  و با لبخندی  که هیچوقت از صورتش محو نمی شد یادم با شد اسم فیلم را بعدا بپرسم. دوست داشتم که بفهمد بهش فکر می کنم ولی هیچوقت  این را نفهمید .هیچوقت نمی شد از صورتش چیزی خواند تودارتر از این حرفها بود همیشه لبخندی کمرنگ و چشمهایی که انگار به هیج جا نگاه نمی کردند.

۴-در کلاس که باز شده بود بسته شد .کسی پشت در نبود همه مطمئن شده بودند که جریان باد در را باز و بسته کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت   توسط یوسف نژاد | 
 یک بسته ادامس شیک با طعم دارچین   

تقدیم به کسی که هرگز نخواهد فهمید این داستان برای اوست

پیرمرد روی صندلی لهستانی که با قالیچه کردی بافت شیروان پوشانده شده بود نشست.نیم ساعتی میشد که منتظر بود.نه منتظر مشتری که هر چند دقیقه یک بار می امدند چیزی می خریدند و می رفتند .پیرمرد منتظر (او )بود .

پیرمرد منتظر (او )بود .به حساب پیرمرد امروز باید می امد .وسایلی را که معمولا( او )می خرید از حفظ بود:یک قوطی روغن مایع ۵تا تخم مرغ ۱ کیلو قند و گاهی یک سطل ماست ولی از همه مهمتر یک بسته ادامس شیک با طعم  دارچین.......(او)این نوع ادامس را خیلی دوست داشت.

پیرمرد خیلی وقت بود این را میدانست.

پیرمرد از پشت میز مغازه می توانست نیمی از میدان روبرو را زیر نظر بگیرد.ساعت بزرگ میدان را نگاه کرد.به نظرش عقربه های ساعت حرکت نمی کردند.

تاکسی نارنجی رنگ درست روبروی مغازه ایستاد لحظاتی میان دید پیرمرد گم شد.داشت نگران میشد که تاکسی رفت.او ایستاده  بود .درست روبروی مغازه .

...... چرا با تاکسی؟

سلام.حاجی.عجله دارم.باید زود برگردم.

سلام که کرد ملاحت تلفظ سین در صدایش موج میزد.سین را خیلی سر زبانی می گفت.پیرمرد خیلی سلام کردنش را دوست داشت.چادرش را روی سرش مرتب کرد.ژاکت سفیدی پوشیده بود که یقه اش گردنش را پوشانده بود.با این لباس صورتش مهربان تر و ارام تر شده بود.چند تار مو از زیر مقنعه اش بیرون زده بود.سیاه سیاه.چشمانش دو خرگوش وحشی را می مانست.نگران و بازیگوش.

پیرمرد فقط قوطی روغن مایع وتخم مرغ قندها را که داد  امد تاادامس شیک با طعم  دارچین  را بدهد که خشکش زد.ادامسها  نبودند.مضطرب شد.کجا بودند؟اطراف را گشت.به مغزش فشار  اورد.پیشانیش خیس عرق شده بود .یادش امد که ادامسها را در انبار خانه جا گذاشته.

ادامسها را  نیاورده ام اگر عجله نداری سریع برم بیارم.

نه حاجی ولش کن امروز ادامس نمی خوام.تخم مرغها را دو برابر کن. یک کیلو قند دیگه و یک سطل ماست هم بده.

چه خبره مهمان دارید؟

اره جشن گرفتیم جشن فارغ التحصیلی

جشن چی؟

خندید.حاجی فارغ التحصیلی یعنی اینکه دیگه زحمتو کم  میکنم میرم خانه بابام.

انگار سقف مغازه بر سر پیرمرد وارد شد.

یعنی ۴ سال دانشگاهیت تمام شد.

۵ سال حاجی یک سال هم بیشتر مزاحم شدم.

دستهای پیرمرد اشکارا می لرزیدند.به ارامی وسایل را اماده می کرد .قدمهایش سنگین شده بود.

یعنی فهمیده که من چقدر ناراحت شدم.چرا اینجوری شد مرد تو ۷۰ سالته!

چشمهایش از نگاه دختر می گریختند.پول را که گرفت نمی دانست بایدچه کار  کند.

حاجی نمی شماری؟

چی رو؟

خوب پول و دیگه!

ها-نمی خواد ادامسها رو برم بیارم؟

دختر خندید.روی گو نه هایش گود افتاد.لبهای قی طانیش کلمات را ارام رها می کردند  و پیرمرد در هوای دیگری بود.

خوب حاجی منو تو این چند وقت حسابی شرمنده کردی اگر خوبی بدی دیدی حلال کن.

دختر رفت.تاکسی دیگری جلوی پایش ترمز زد.

دربست خوابگاه.

پیرمرد حال و حوصله ای برای کار کردن نداشت.جشن فارغ التحصیلی ژاکت سفید.

تلفظ سین  سلام  لبهای قیطانی  ادامس شیک با طعم  دارچین و ان چند تار موی رها شده  از حصار مقنعه چقدر سرکش بودند.

امد توی پیاده رو  به اسمان نگاه کرد.

امشب حتما برف می بارد.

خیابان خلوت شده بود .به طرف  خانه به راه افتاد.

نه مامور راهنمایی و رانندگی که داشت گزارش را می نوشت نه راننده امبولانس که خواب الود و عصبانی برانکارد را اماده می کرد ونه راننده  کامیونی که درون برف شدید

پیرمرد را زیر گرفته بود نفهمیدند   پیرمرد ان وقت شب  با یک بسته ادامس شیک با طعم  دارچین کجا می رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت   توسط یوسف نژاد | 
یک عمر هماره پا به پایت خواندم

با لهجه گرم اشنایت خواندم

این مثنوی ابی عرفانی را

از دفتر شعر چشمهایت خواندم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط یوسف نژاد | 

مهر دل من مدام ارزانیتان

عمری که شود به کام ارزانیتان

پیدا نشد ان هدیه که هم شان شماست

یک دسته گل سلام ارزانیتان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط یوسف نژاد | 

بی داغ شدم شقایقی میخواهم

در خلوت تو دقایقی میخواهم

تا از نفس پلید دنیا بر هم

دریایی و یار وقایقی   میخواهم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط یوسف نژاد | 

ای عشق بیا که روزنی باز کنیم

وان راز نگفته دل ابراز کنیم

لبخند بزن عزیز تا مجلس را

با یک غزل از دو چشمت اغاز کنیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط یوسف نژاد | 

دستی نزدی به تاروپودم ای دوست

بر اینه زرد و کبودم ای دوست

در جاری لحظه های بی تو اما

یک  لحظه بدون  تو نبودم  ای دوست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط یوسف نژاد | 

ای کاش به خلوتی سرودن با تو

یا قدرت طبع ازمودن با تو

یک عمر تمام من غزل خواهم گفت

درباره لحظه های بودن با تو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط یوسف نژاد | 

یک روز سر قرار توخواهم مرد

انگار در انتظار توخواهم مرد

بر عکس طبیعتم شبیه گل یخ:

با امدن بهار تو خواهم مرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط یوسف نژاد | 
آخر آن خاطره زرد مرا آتش زد

در درازای شبی سرد مرا آتش زد

چشم در چشم نشستیم و تماشا جاری

زیر لب زمزمه ای کرد نرا اتش زد

گفت برگشتن از این راه فقط چاره ی ماست

و همین گفتن برگرد مرا آتش زد

من به تکرار نفسهای کسی خوش بودم

ناگهان مشعلی آورد مرا آتش زد

دیگر از عشق سرودن دل خوش می خواهد

این همه شاعر بی درد مرا اتش زد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت   توسط یوسف نژاد | 

شب که شد زن پنجره ها را بست پرده ها را کشید و لامپ مهتابی را روشن کرد.اعتقاد داشت نور شیری رنگ مهتابی به پوست سفید صورتش بهتر می اید.جلوی ایینه ایستاد دامنش را مرتب کرد دستی به مو هایش کشید ارایش ملایمی کرد و منتظر امدن مرد نشست.

مرد که امدلامپ مهتابی را خاموش کرد لامپ ۲۰۰ واتی را روشن کرد اعتقاد داشت نور زرد به پوست  سبزهنش بهتر می اید.ساعتی بعد مرد و زن زیر نور قهوه ای رنگ  اباژور ارام خوابیده بودند .نور قهوه ای

تند به پوست صورتشان بهتر می امد انها این را نمی دانستند.

صبح که شد زن زودتر بیدار شد:با نشاط و فعال چرخی دور خانه زد.چیزهایی را مرتب کرد گلدانها را اب داد صبحانه را اماده کرد ولی مرد هنوز روی تخت دراز کشیده و لحاف را تا نوک دماغش بالا برده بود .زن شاد و ترانه خوان لحاف را از روی مرد کشید غرولند مرد بلند شد زن اعتنایی نکرد وکارش را ادامه داد برای اینکه مرد را ارام کند ترانه ای را که مادرش سالها  پیش وقتی می خواست او را از خواب بیدار کند میخواند:پیشی ملوس خوابیده/افتاب به روش تابیده/ پیشی ملوس جان پاشو.../

مرد با اکراه بلند شد مدتی روی رختخواب نشست زن مهربان و صمیمی نگاهش کرد.مرد گفت: ولحاف را کنار زد تا انگشتش را ببیند.زن هم نزدیک امد مرد راست می گفت روی  انگشت پای چپش درست چسبیده به ناخن به اندازه چند میلیمتر پوست کنده شده بود دقیقا شبیه وقتی که پوست تاول میزندو بعد از مدتی می ترکد و پوست روی تاول چرو کیده و رشته رشته  شده به بدن می چسبد.

 زن  گفت:فکر می کنم میخچه است.ولی خودش هم باور نکرد  که این زخم میخچه باشد.مرد گفت:چیزی نیست ظهر وقت برگشتن سری به دکتر میزنم.بلند شد و به طرف دستشویی رفت.

مرد که برگشت زن چایی را ریخته ومنتظرش بود.صورت مر د ملتهب بود. گفت:ببین زخم دارد عمیق تر میشودو  انگشت بزرگ پای چپش را کمی بالا اورد تا زن بهتر ببیند. زن اظهار نظری نکرد  چیزی به ذهنش نرسید  مرد مشغول خوردن صبحانه شد  ولی دائم نگران انگشتش بود .انگشت پای مرد انگار در حال بزرگ شدن بود.رشدی بدون توازن انگار استخوان و رگها بزرگ می شدند  بدون اینکه ظرفیت پوست تغییر کند .مرد  حس کرد پوست انگشتش دارد پاره می شود صبحانه را  نیمه تمام گذاشت  و با ناراحتی رفت روی مبت نشست  پایش  را  بالا اورد   انگار  می خواست خاری را از کف بیرون بکشد. زن هم امد نشست . انگشت بزرگ  شبیه یک تکه چوب شده بود.بقیه انگشتها و روی پا هم تا نزدیکی مچ متورم و سرخ شده بود ند.زن گوشی را برداشت و به اولین دوستی که یک  دوست دکتر داشت زنگ زد .نیم ساعت بعد دکتر امده بود .پای مرد تا نزدیکی زانو خراب شده بود  این اصطلاحی بود که زن به کار می برد.

بوی بدی فضای اتاق را پر کرده بود بویی شبیه گوشت بو گرفته  مرغ  در نیم روز تابستان  زن پنجره ها را باز کرد کمی خوشبو کننده زد و امد کنار دکتر.از دکتر هم کاری بر نیامد.مدتی با اکراه با پای مریض ور رفت و کمی سرش را خاراند لبهایش را جوید دستی به جیب کرد و بعد در اورد و در اخر گفت:باید با یک متخصص پوست صحبت کند  و رفت که سریعا برگردد .حال مرد بدتر شده بود.

یک پایش شبیه ماهیچه گوسفندی شده بود که از دهان گرگ بیرون کشده باشند:-رشته رشته شده و خون الود  و بدتر از ان بوی تعفنی که مشخص بود  مریض را هم به ستوه اورده است.زن پریشان و در مانده این ور و ان ور می رفت.به چند تا از دوستانش زنگ زد یا نمی توانست جریان را خوب تو ضیح دهد  و یا انها نمی فهمیدند با نا امیدی گوشی را گذاشت.حالش بد شده بود.  بوی تعفن در دماغش موج می زد  حس می کرد مغزش هم متعفن شده است چند بار بالا اورد . ارام و بی صدا تا مرد نفهمد امد دستی به پیشانی مرد گذاشت  چند تا شوخی رکیک کرد که نگرفت  و خنده در دهانش خشکید گریه کرد از ته دل  گریه کرد ..پانسمانهای روی زخم را عوض می کرد که دو باره حالش بهم خورد :توده در همی از گوشت و پوست متعفن انگار دستی با شتاب محتویات معده اش رت دستکاری می کرد دوباره بر گشت جای اشک بر صورتش خشکیده بود.

مرد ارام و بی حال روی تخت افتاده بود ناله نمکرد.تسلیم تقدیر شده بود.پای دیگر مرد هم داشت سرنوشت ان یکی را پیدا می کرد مرد از پاها تا کمرگاه خالی از حیات شده بود.هیچ حسی  نسبت به پاهایش نداشت .انگار از اول پایی نداشت.مثل عرق شده در مرداب بود که فهمیده کمک خواستن فایده ای  ندارد. ارام ارام پایین می رفت و هر لحظه مرداب لزج او را بیشتر در خود  می گرفت. دکتر امد به  همراهش  متخصص پوست و متخصص اعصاب و عروق ومتخصص گوش وحلق و بینی و روانشناس و نماینده شهرداری. این اخری برای این امده بود  تا اگر تشخیص دهد وضعیت  مریض برای محیط  زیست شهروندان  عزیز مضر است او را به جای دیگری منتقل کند.

دکترها و غیر دکترها حرف زدند  مشورت کردند  بر سر هم فریاد کشیدند و به نتیجه ای نرسیدند .فقط مامور  شهرداری به نتیجه  مورد علاقه اش رسیده بود  که با واکنش خشم الود زن روبرو شد و منصرف گشت .متخصص پوست گفت: در کل    یافته های مربوط به بیماریهای  پوستی تا کنون  چنین موردینداشته ایم  ممکن است به یک بیماری حاد پوستی برگردد  که در عصر دایناسورها وجود داشته است.خانم!شوهر شما باید در همین وضع باقی بماند تا فکری برایش بکنیم.یادتان باشد که هیچ وقت نباید از  یافته های  جدید علمی نا امید بود و زن فقط گریه  می کرد. متخصص پوست گفت : که زن فقط می تواند یک کار بکند و ان تعویض  مدام باند هاست تا زخمها از این که هست بدتر نشوند.

او اعتقاد داشت که  نسوج زیر پوستی هنوز زنده هستند و باید برای باقی ماندن انها تلاش کرد تیم پزشکی رفت و زن دوباره تنها شد. به مشکلات زن هجوم سوسکها هم اضافه شد.

سوسکها ولعی عجیب برای به نیش کشیدن پوست ریشه ریشه شده مریض داشتند.زن با توجه به ترس ذاتی انها را دنبال کرد  با دمپایی می کشت و گریه می کرد به ذهنش رسید که فرار کند  به شهری دیگر به یک جای دور پیش دوستانش  پدر و مادرش از این فکر گریه اش گرفت  و به خودش فحش داد چند تا از دوستانش امدند  اما با دیدن وضعیت  وخیم مریض کمی این پا و ان پا می کردند  دستی به گردن زن  می انداختند  خدا صبر  دهد  و شفا دهد  و دیگر  هیچ زن می ماند و جسد بو گرفته ای  که نفس می کشید و اتاقی  که شبیه قفس بود .به یاد جهنم افتاد دیگهای جوشان  اجساد اویزان شده  و بئی تعفنی که زندگان را  از زندگی سیر می کند  و خا نه اش جهنم شده بود .باند ها را عوض می کرد  و بالا اورد بالا اورد وباند ها را عوض می کرد  .در معده اش چیزی نبود ولی بالا می اورد  .چشم هایش متورم شده بودند .حس کرد هر لحظه دارد هزار سوسک می بلعد .سوسکها زیر دندانهایش صدا می کردند از گوشه لبهایش نیم خورده سوسکها  بیرون زده بود با دست انها را پاک می کرد می مرد و زنده می شد.از مرد فقط چشمهایش سالم مانده بود   جسمی حقیر که حریصانه به زندگی  دست انداخته  بود و رها نمی کرد.حالا دیگر شب شده بود  زن هنوز باندها را عوض می کرد.معده اش  می سوخت یادش امد که از صبح چیزی نخورده است .به فکر خوردن که افتاد سوسکهای نیم خورده  به یادش امدند و بالا اورد . حس می کرد  حال خودش به مراتب از مرد بدتر است .تحمل این همه کثافت را نداشت  کنار تخت ارام گرفت  انگار سالها نخوابیده بود .

صبح که شد اول مرد بیدار شد.پنجره ها را باز  و لامپها همه روشن بودند  نیم خیز شد فکر کرد خواب دیده است .چه  خواب وحشتناکی .پایین  تخت را نگاه کرد  زنش خوابیده بود چرا ان پایین؟ بلند شد به پاهایش نگاه کرد مطمئن شد که خواب دیده است  زن را بیدار کرد  تا صبحانه را رو به راه کند زن چشمهایش را باز کرد  مرد را دید که روبرویش نشسته است  ناخوداگاه نگاهش به پاهای مرد کشیده شد .یعنی خواب می دید؟باندهای تمیز را که دید  مطمئن شد که خواب ندیده است .سلام کرد گفت:چرا اینجا خوابیده ای؟و زن به فکر فرو رفت.مرد خوب شده بود مثل اول-تو خوب شده ای ؟

مرد چیزی یادش نبود .زن که انگار از زایش هزار نوزاد ناقص الخلقه  در بدترین جای ممکن امده بود خسته و نالان گفت:صبحانه را اماده کن من حالم خوب نیست سر انگشت بزرگ پای چپم می سوزد  و دراز کشید....

متخصص پوست وگوش وحلق و بینی و مامور شهرداری که امدند به مرد گفتند که دیروز هم چنین موردی  در خانه انها رخ داده است که مرد اعتراض کرد و گفت:این اولین بار است که با چنین مسا له ای  برخورد می کند.

مامور شهرداری که  نظرش را راجع به  محیط زیست و حقوق شهروندان گفت:مرد موافق بود ولی به لحاظ  رعایت اصول اخلاقی  قبول کرد زن در خانه بماند  و خودش وظیفه نگهداری از او را به عهده بگیرد .ولی برای احتیاط شماره اش را گرفت تا اگر لازم شد تماس بگیرد .مرد اولین ردیف باندها را که  عوض کرد حالش بد شد  فکر کرد بخش خدمات ویژه  اجتماعی برای چه درست شده است؟زنگ زد و چند تا پرستار خواست فورا امدند.جوان و اتو کشیده  مرد از کاری که کرده بود  احساس رضایت کرد و فکر کرد :حد اقل از تنهایی در می اید اما اشتباه می کرد  پرستار ها وضعیت بیمار را تاب نیاوردند و در حالی که با  بهترین کلمات  عذر می خواستند رفتند.

مرد دوباره مضطرب شد .فکر دیدن زخمها ازارش می داد .به یاد سربازیش افتاد که مجبور بود هر روز خودش را پودر بزند که فکر کرد اصلا قابل مقایسه نیست.کنار پنجره رفت  در پارک روبرو  مردم قدم می زدند.پارک شلوغ بود .سرش را از پنجره بیرون برد از گل فروشی زیر ساختمان بوی گل مریم بیرون زده بود. هیچ وقت عطر گل مریم  را اینقدر زنده و با طراوت تنفس نکرده بود .برگشت و چشمهایش را بست  برای اینکه وجدانش  را ساکت کند در عرض کوتاهترین زمان ممکن  باندها را عوض کرد و از خانه بیرون زد  روی چمن ها دراز کشید -کنار باغچه ای از میخک -از ته دل نفس می کشید.

فکر کرد به اندازه کافی فداکاری کرده است :مکر انسان چقدر تحمل  دارد  و با این پرسش  حس کرد دیواری را جلوی سرک کشیدن های مداوم وجدانش  به وجود اورده است  به روبرو نگاه می کرد مردها و زنها  بچه ها و پیرمردها  رفت و امد می کردند. با خودش گفت: شاید انها هم کسی را  در خانه دارند که غیر قابل تحمل  بوده  و بعد به مامور  ویژه محیط زیست  شهرداری زنگ زدهاند  و حالا امده اند پارک  از تیز هوشی خودش خوشحال شد.دو تا زن جوان  روبه رویش نشسته بودند  و به او نگاه می کردند مرد فکر کرد:چقدر سالمند!از صورتشان طراوت می بارد مدتی بعد مرد و زنها  بستنی می خوردند .بوی ادوکلن زنانه در دماغش پیچیده بود ناگهان حس کرد  بوی ادوکلن تغییر کرد .تعفن محض شده بود به میخک ها نگاه کرد  پر از کثافت شده بودند  چمن بستر متعفنی بود که مرد در هر غلت  زدن  بیشتر الوده می شد.

نگاهش به پنجره باز  خانه اش افتاد نوری سفید رنگ از پنجره ها  بیرون میزد  شبیه ابرهای متراکم شده  در متن اسمان ابی  همه مردم به ان پنجره نگاه می کردند .همه  به ان طرف می رفتند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت   توسط یوسف نژاد | 
در که وارد شد کلاس مثل همیشه بود:دهانی باز فوران می کرد  و گوشهای تشنه می نوشیدند.بدون اینکه به هم فکر کنند با هم حرف می زدند. فقط این پسر شلخته به استاد نگاه  نمی کرد .مطمئن بودم دارد رمان می خواند.همیشه اینجوری بود.نه لباس مرتبی می پوشیدو نه به خودش می  ظاهرا فقط خوب کتاب می خواند حس غریبی بهش داشتم.ولی هیچوقت نمی توانستم بروز بدهم.همیشه از نگاهم می گریخت. فقط دوست داشتم باهاش حرف بزنم.حس کردم امروز من هم در لباس پوشیدن دقت نکرد ه ام
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت   توسط یوسف نژاد | 

متن

بعد از ظهر رخوتناک یک روز اسفند  بی حوصله و خسته اماده می شدم

تا به شب شعر بروم.از ان شب شعرهایی که اقایان  و خانمهای اتو کشیده با دسته های گل می ایند و از از شعر های بند تنبانی  کیف می کنند.چا ره ای جز رفتن نداشتم.مسئول شب شعر از دوستانم بود.

سالن شلوغ بود.بیشتر شاعران ریز و درشت شهر امده بودند.شاعران مرد شاعران زن  چاق لاغر زشت و زیبا .با بیشترشان  سلام و علیکی

کردم و رفتم داخل.دوستم را  که دیدم  منتظرم بود.

سلام چه عجب بالاخره اومدی؟

چه کنم دیگه بشر دیر شد.

ببین یک شاعر دعوت کردم که مطمئنم جلسه را بهم می ریزه.

جدی!چه جوری؟الان کجاست؟

صبر کن .میبینیش.

جدا از دوستم اخر سالن نشستم تا روزنامه بخونم.

صدایی توجه ام را جلب کرد.کاغد مچاله شدهای جلوی پایم افتاده بود.با این کار اشنا بودم:قاصد همیشگی جلسات شعر خط دوستم بود.نوشته بود:((سمت راستت نشسته نفر چهارم.))

نگاه کردم ارام نشسته بود و  به شعرها گوش میکرد.هنوز داشتم  بر اندازش میکردم که بلند شد و به طرف تریبون رفت.ظاهرا مجری برنامه اسمش را صدا زده بود.بدون هیچ  مقدمه ای شروع به شعر خواندن کرد:من این طرف چراغ ایستاده ام/و تو ان طرف/چراغها قرمزاند/ان سوی خیابان/کفشهایی برای امدنت جفت می شوند.

شعرش تمام شده بود ولی من هنوز به تریبون نگاه می کردم.به ارامی از کنارم رد شد.به علامت تشویق نیم خیز شدم.تشکری کرد و نشست.مثل سحر شده ها بودم .دوستم بر گشته بود تا عکس العمل مرا ببیند.تظاهر به خونسردی کردم ولی شعرش وجودم را پر کرده بود.جلسه که تمام شد دوستم پرید جلو :

((چطور بود؟))

((خوبه با حاله.))

((خدا لعنتت کنه!شعرش رو می گم.))

چیزی نگفتم.

چند روز بعد مهمان جمعی خودمانی بودیم.((جشنی کوچک برای دوستی نه چندان بزرگ))این عنوانی بود که بچه ها  برای جلسه انتخاب کرده بودند.طبقه دوم کافه تریایی کوچک.پشت میز نشسته بودم شاعر هم درست روبرویم بود.بابت شعری که در شب شعر خوانده بود تشکر کردم.اشنا تر که شدیم گفت:

((ببخشید من قبلا شما را جایی ندیده ام؟))

((ممکنه! اخه عکس من خیلی جا ها هست.))

((جدی !مثلا کجا؟))

((یک نمونه قشنگس  روی شیشه های شیر پاستوریزه است.))

اخم کرد و صحبت را ادامه نداد .از جلسه که بیرون امدم با شاعر صحبت را ادامه دادم گفت:

((ببین من می خوام همه چیز رو بفهمم.انسان رو طبیعت رو زندگی رو.))

گفتم :سهراب هم میگه:((من الاغی دیدم یونجه را می فهمید.))

این بار دیگه ناراحت شد و گفتک((فکر می کردم شاعرا مودب تر از این حرفها باشند.))و من به ارتباط بین ادب و الاغ فکر می کردم.

شب نشسته بودم و حافظ می خواندم که شاعر زنگ زد:

((ببین یه سوال.))

((بپرس.))

((مولانا چی می خواد بگه؟))

((مولانا مثل ادمیه که رفته اسمون و حقایق رو به زبان اصلی شنیده حالا میخواهد به زبان ما برامون ترجمه کنه و وقتی میبینه که نم فهمیم میگه:

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش.))

((خیام چی؟))

((خیام حقایق رو تلگرافی و رمز الود برامون فرستاده  میبینی برای خوندن رمزاش چه اختلاف نظری پیدا شده ؟))

((و حافظ؟))

((چیه ؟می خوای با یک تلفن همه سواد من و بریزی بیرون؟))

چند روز بعد دیدمش باز هم در انتهای یک جلسه شعر .گفت:

((ببین می خوام با بچه ها برم کاشون قبر سهراب میای؟))

((نه.))

((چرا؟))

((من از این مرده پرستی بدم می اید .اصلا از قبرستون بدم می اید.تو برو بعد خاطرات سفر رو برای من تعریف کن.))

چند روز بعد که دیدمش نگران بود و عجول.گفتم:

((چیه ؟رفتی کاشون چینی تنهایی سهراب رو که نشکستی؟))

((نه بابا  اصلا نرفتم.))

((چرا؟))

((چون تو نیومدی.))

((ببین من از این حرفا بدم می اید.از مرید و مراد بازی هم بدم می اید.خودت باشو خودت.))

(۰حالا زیاد به خودت نگیر.حالم خوش نبود که نرفتم.چند روزه که خیلی نگرانم  اضطراب دارم به همه چیز مشکوکم .حس می کنم سالهاست خودم رو گم کردم.در مهی فرو رفتم که پایانی ندارد.))

با شوخی گفتم:

((کوتاه بیا بشر سخت نگیر.))

((خرافاتی نیستم ولی پدرم یه درخت انارتو خونه کاشته بود که همسن خودمه .روز تولدم کاشته داره خشک میشه.))

(۰خوب حتما بهش اب ندادین.))

((نه دلم گواه بد میده.))

((ای بابا حالا یه شعر بخون ببینم.))

((چند روز بعد روبرویم نشسته بود در کنج همان کافه تریای کوچک .پکهای عمیقی به سیگارش می زدو شعر میخواند.گفتم:

((ببین بشر!اینقدر سیگار نکش برای موهات ضرر داره.))

((برای  روحم چی؟))

((تو چقدر این شب عیدی به هم ریختی؟ بلند شو بیا شهر ما خراسان در فصل بهار  دیدنیه .مشهد تا شیروان:رقص گندم زارها  در نم نم باران  شیروان  تا بجنورد:شکوه شکوفه های سیب در تنهایی کوه پایه ها  بجنورد تااسفراین :خطوط دامنه ها هوش از سرت خواهد برد.

دمده های عید اماده می شدم تا به شهرستان بروم . شب شاعر زنگ زد بی مقدمه  گفتم:

((اگه این گراهام بل نبود  تو چی می کشیدی؟))

((شوخی نکن !حالم خیلی خرابه.))

((چته ؟اسهالی؟))

((شوخی  نکن کارت دارم.))

((خوب بگو.))

((ببین خیلی  بهت احتیاج دارم .می خواهم باهت حرف بزنم)).

((خوب حرف بزن)).

((نه الان نه می خوام راحت تر باشم  با تلفن نمی شه.))

((من دارم می رم شهرستان  حرفات  با شه بعد عید.))

((نه نمیشه!من خیلی حالم بده.))

((حالا شلو غش نکن.باشه بعد عید.))

(۰حیف شد.چه چه فرصتهایی رو از دست دادیم. می خواستم باهات مثنوی رو بخونم حافظ خیام وای وای وای.))

((حالا مگه چی شده؟بر می گردم می خونیم.))

((نه فکر نمی کنم.))

و خداحافظی کرد.

تمام تعطیلات رو شهرستان بودم.روز اخر دوستم زنگ زد همانکه شاعر را بار اول به جتسه شعر اورده بود. با صدایی بغض کرده گفت که روز سیزده شاعر را با پیکری شعله ور دیده اند کنار درخت اناری که خشکیده بود.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت   توسط یوسف نژاد | 

قسم به ماندن تو و قسم به رفتن خودم

به دست من نبود اگر از اسم تو جدا شدم

دلم گرفته بود و بس تمام حرف من همین

به ان بهانه میروم که در گذشته امدم

شنیده ام که گفته ای....شنیده ای که گفته ام....

به دل نگیر خوب من فقط  مثال می زدم

کنار عاقلانه هاتو خوب مانده ای و من

ببین هنوز شاعرم هنوز هم کمی بدم

برای من تمام شد قدم زدن کنار تو

برای تو؟نه بگذریم باز هم مرددم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت   توسط یوسف نژاد | 

مردی که در تمامی شب استخاره کرد

در انتها به رفتن جسمش اشاره کرد

امد کنار پنجره ای باز تکیه داد

یک ان تمام منظره ها را نظاره کرد

بر گشت در اتاق شبیه قفس ولی

چرخید و باز چرخش خود را دوباره کرد

دستی برای بردن او نقشه می کشید

او هم تمام ثانی ها را شماره کرد

در گرگ و میش حادثه ها دست یک شبح

امد برای حیرت ان مرد چاره کرد

فردا کنار پنجره ای باز مرده بود

مردی که در تمامی شب استخاره کرد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت   توسط یوسف نژاد | 
وقتی که سازهای طلا کوک می شوند

مردان نقطه چین شده مشکوک می شوند

مردان زرد دایره شکلی که عاقبت

در سکه زار فاجعه مسکوک می شوند

اهو وشان محترم شهر ناگهان

در گیر و دار خاطره ها خوک می شوند

در برکه های مبتذل شهر ماهیان

چشم انتظار امدن غوک می شوند

این کاخهای سبز پر از حرف و ادعا

فردا شبیه قلعه متروک می شوند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت   توسط یوسف نژاد | 

عشق تو شهاب سنگی است خوب من

زخمهایی از قشنگی است خوب من

دستهای مهربان و خالیم ز تو

سالهای دست تنگی است خوب من

جز سیاهی دو چشم مهربان تو

جای جای خانه رنگی است خوب من

باز هم به سمت عشق تو جهیده ام

سر نوشت من پلنگی است خوب من

روزهای بی تو را چه ساده بوده ام

نوبت شب زرنگی است خوب من

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت   توسط یوسف نژاد | 

تا کجا بانان خالی صبر کرد

در هجوم خشکسالی صبر کرد

مینیاتور زلیخا پاک شد

یوسف و طرحی زغالی صبر کرد

اسمان اشکی برای ما نریخت

پشت ابر بی خیالی صبر کرد

روستا در انتضار اب سوخت

کد خدای این اهالی صبر کرد

باز هم دستی تمام  خویش را

زد کره بر دار قالی صبر کرد

الغرض باید چو سنتور و سه تار

بعد عمری گوشمالی صبر کرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت   توسط یوسف نژاد | 
ای مژده صداقت از بعد سالها

اینجا بمان که نیست فراوان مجالها

در دشت غیر ناله شوم سگانه نیست

انگار مرده اند تمام غزالها

در انتهای حادثه ها جیغ می کشند

صدها کلاغ شیفته قیل و قالها

خنجر که قاطع است به تصویب می رسد

این پاسخ عجیب برای سوالها

در کوچه های خالی شب پرسه می زنند 

در انتظار نقش جدیدی شغالها

رستم و نعش به حادثه ای شوم رفته اند

میدان اسیر دسته ای از پیر زالها

گله به خون تپیده و چوپان  بی خیال

درگیر استخاره شد و احتمالها

در شهر غیر ناله شوم سگانه نیست

انگار مرده اند تمام غزالها

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت   توسط یوسف نژاد | 

امشب دلم برای کسی تنگ می شود

بین دو قلب فاصله فرسنگ می شود

در کوچه های خالی شبهای غربتم

رویای چشمهای تو اونگ می شود

دل با تو بود و بی خبر از سر نوشت ان

ایینه ای که همسفر سنگ می شود

اینجا دلی که عاشق و پاک است و بی ر یا

مغلوب تا زیانه نیرنگ می شود

در این شب کویر خدایا غنیمت است

این شعته امید که کمرنگ می شود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت   توسط یوسف نژاد | 
بعد از عبور از قافله ای از فریبها

حسرت نصیب سلسله بی نصیبها

دوشیزه های پاک نجابت  چه می کنید ؟

در ازدحام هرزه این نا نجیب ها

مردان ادعا و دعا صف کشیده اند

سر خورده از اجابت ام یجیبها))

شعرم شبیه شعر شمایان نمی شود

ای شاعران در قفس دلفریب ها

باید برای عاقبت باغ گریه کرد

وقتی که عشقشان  بشود کرم سیبها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت   توسط یوسف نژاد |